عاشق مشرق زمین
تو همچو آب حیاتی در این سراچه ی فانی....در این کویر پر آتش که جز سراب ندارد
*(۱):بنگر وقتی را که جواب تمامی مجهولات گنگ ذهنم را یکجا می یابم! صد عجب از این وادی حیرت! هر جا نشينم خرمم هر جا روم در گلشنم من آفتابِ اَنورم خوش پرده ها را بر درم من نو بهارم آمدم تا خارها را بركَنم تو عشقِ زيبايِ مني هم من توام هم تو مني خشمين تويي راضي تويي هم شادي و هم درد و غم لطفِ تو سابق مي شود جانِ من عاشق مي شود بر قهر ، سابق مي شود چون روشنايي بر ظُلَم گويم سخن را بازكو مردي كَرم ز آغازگو هين بي ملولي شرح كن من سخت كُند و كودنم گويد كه آن گوشِ گران بهتر زهوشِ ديگران صد فضل دارد اين بر آن كانجا هوا اينجا منم رو رو كه صاحب دولتي جانِ حيات و عشرتي رضوان و حور و جنتي زيرا گرفتي دامنم هم كوه و هم عنقا تويي هم عروه الوثقي تويي هم آب و هم سقا تويي هم باغ و سرو و سوسنم پ.ن: چند روز است که لال شده ام! از وقتی جوابم را گرفتم حرفی برای گفتن ندارم سفیدی های ذهن و دل و جانم را در چند بیت بالا بخوان! شاید چیزی را از قلم انداخته باشم و چیز های از قلم افتاده را خودت باید بیابی بنویسی و بخوانی!...... پ.ن۲: گاهی اوقات برای کسانی که دوستشان داری با تمام وجود باید خودت را به نفهمی بزنی! همان حکایت غریب..... (خودت می دانی: حکایت بشتو و باور مکن!) دلم را نیافتم مگر اینکه راست هر چیز را از آینه ی او دیده باشم. گفتم دلم دروغ نمی گوید. حال عجیبی دارد دلم از ۲ شب پیش. هروقت یادت می کنم اشکهایم امانم را می برند! تو نمی دانی این اوضاع چه آشفته بازار غریبیست! من می فهمم که به خاطر من......... ولی گذر از این وادی سخت است.سخت است به جان عزیزت...... سخت تر از فهمیدن و تحمل آنچه از من کتمان می کنی...باور کن! پ.ن۳: تا نه پنداری که من در آتش از جوش تبم در غم روی تو مدهوشم نه مدهوش تبم! تب کشاند آن گل را بر سر بالین من بعد از این تا زنده باشم حلقه در گوش تبم سوختم در حسرت آغوش گرم او ولی از غم آغوش او هرشب هم آغوش تبم.... یا حق یادداشت(1): داستان لیلی و مجنون را خوانده ای تا کنون؟داستانش را باید خودت خوانده باشی نه اینکه فقط شنیده باشی.مردم را که می شناسی جان می دهند برای عوض کردن داستان ها. یادداشت(2): تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت ما همه مجنونیم و از پس هر مجنون یک لیلی پنهان. *(2): *(3): آمده ام آمدم ای شاه پناهم بده خط امانی زگناهم بده ای حرمت ملجا درماندگان دور مران از در و راهم بده لایق وصل تو که من نیستم دل به یک لحظه نگاهم بده...... رضا جان......... *یادم می آید روزی که از مدینه عازم مکه بودیم مداح کاروان یک بیت شعر خواند کبوتر امام رضا............. *(۵): پ.ن۲:حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر انسان به قدر حرف هایی است که برای نگفتن دارد. کتاب هایی هست برای ننوشتن و من رسیدم به اولین سطر چنین کتابی..... پ.ن۳:از موضوعات ذهنم فقط این ها برگزیده شدند. یک ماه است که این افکار گیجم کردند.....گیج خدایا!
لیلی را برای ما بد معنا کرده اند همان طور که مجنون را.
برایمان نگفته اند داستان اصلی را. نگفته اند آن روایت را که در آن لیلی ها در عین لیلی بودن "مجنون" اند و مجنون ها در عین جنون "لیلی"!
نگفته اند از آن داستان برایمان که مجنون ها در منتهای اشتیاق ناز می آورند و لیلی ها در منتهای ناز نیاز!
و نگفته اند که تو برای زنده بودن باید هر دو باشی! و در عین دوتا بودن یکی در دو نقش!
داستان لیلی و مجنون را برایمان افسانه ایی کرده اند و گفته اند که هر کس دلش به عشق زمینی بسته شد می رود آن را می خواند بلکه مثل مجالس روضه دو خط گریه کند و تمام.
کتاب لیلی و مجنون را باید مثل رمان های غیر مجاز بعد از انقلاب هزار سوراخ پنهان کنی که مبادا مچت را بگیرند و بعد هم زندگیت را به باد ملامت.
نگفته اند که اگر این کشش جسمانی و فراق بر دوری های زمینی بود هیچ گاه آن دو وجودهایی ماندگار نمی بودند که ماندگاری خاصیت کیمیای عشق است نه هوس.
این را برای این می نویسم که معنایی زنده شود چرا که عشق را بد معنی کرده اند و آنگاه عشق بد معنی شده را پاره!
میدانی؟ ما همه مجنونیم. مجنون هایی پر از خوبی های کشف نشده و به اندازه ی هر مجنون یک لیلی برای رسیدن به اوج جنون به اوج عشق! این را که می گویم برای آن است که هیچ مجنونی را به جرم "مجنون بودن" از خودت نرانی.
این را هم بدان! کمتر مجنونیست که بی دلیل یا از روی اختیار خود مجنون شده باشد.
که برخی از بی اختیاری ها لیاقت می خواهد.
از سمک تا به سهایش کشش لیلا بود
تا به حال دنبال لیلی ات گشته ای؟ من گشته ام!
تو نمی دانی همین به دنبالش گشتن تو را تا عرش خدا بالا می برد چه برسد به وصلش!
می بینی؟ عشق شب و روزت را به هم می دوزد و خواب را از سرت می برد و اینچنین است که عشق از تو زنده ای می سازد زنده ای پویا! و تشنه ای می سازد تشنه ای جویا! و سکوت می آورد سکوتی گویا! و اگر عشق تو را بدانحا نرسانید بدان که عشق نیست رابطه ای ننگین است.
هر انسانی که در سینه اش رازهایی بزرگ دارد وقتی سینه اش تنگ می شود عطش بیرون ریختن آنها به تنگ می آورد جانش را. گلویش را می گیرد گویی که قصد مرگش را دارد.
من اما سینه ام به قدری تنگ است که رازهای کوچم را هم تاب نمی آورم.
رازهای خرد و بی مقدار بر دلم سنگینی می کنند و همزمان با سنگینی سینه ام نفسهای سنگینم گلویم را فشار می دهند که جانت بالا نیاید بیرون بریز این آسمان پست را!
خدایا! علی(ع) با آن علی بودنش رازهایش را در چاه می ریخت. من در کدامین چاه زمزمه کنم آن رازهایی را که جز خودت کسی نمی داند؟
چه کنم که نه من علیم و نه این چاه ها چاه رازدار کوفه؟
گنبد طلایش آتش می زند هر دل سوخته ای را.....
اینجا بیت الحرمین عشق است خیابانی بین حرم دوست تا حریم دل.
همان جایی که گفته اند صد حج قبول شده و نشده به پای یک بار طواف-با دل- ضریحش نمی رسد.
که گفته اند زیارتش حج فقراست.......حجی برای من و تو!
حجی برای من و تو که هیچ نداریم سرمان خم است و دستمان دراز بر دامان مولایمان.
اما دور از چشمان حضرتش چه گردن کشی ها و عصیان گری ها که نمی کنیم.
من و تو فقیریم که فقر لازمه ی نیاز و خواهش است.......
که بنده را در برابر مولایش نیاز و عجز لازم است........
که هر بار حرمش می روم با سوسوی اشکم براش می خوانم.
با آن که سنی نداشتم اما سوزشی که آن یک بیت تا عمق وجودم را طی کرد را به یاد دارم
زمانی که همه اشکشان را پاک می کردند من با این بیت اگر بگویم ضجه می زدم کم گفتم:
تو که هر شب می بینی صدتا چراغ دور وبرت
به امام رضا بگو تو غریبی یا مادرت؟!*
*(۴):
از آخرین شب قدر ۴۲ شب می گذرد. تا محرم ۵۶ شب مانده.
چهله ی اول اینطور گذشت. اگر تقدیرم این باشد خدایا.........بیچاره کردم خودم را تا سال بعد!
هنوز هیچ نگذشته من گیجم. چهله ی دوم را خودت به خیر کن.
من تابش را ندارم. خدایا خدایی کن خودت! نکند خدایا محرمت را بر من حرام کنی. خدایا!!.........
گاهی ندانستن خیلی آسان تر است. اما آگاهی به جهل داشته ات مثل خوره به جانت می افتد!
کاش حقیقتی را نمی دانستم. آخر این چه مسئولیتی ست که بر دلم نهادی؟
تو که می دانی من نمی دانم و نمی فهمم!
تو که می دانی مجهولات ذهن من با هیچ علامتی گویا نمی شود!
جمع گنگ ها با هم فقط کار خودت را سخت می کند.
هرچند می دانم که اگر وقتت را زیاده از حد گرفتم زودتر از این در وادی ابهام رهایم می کنی.
که خضر را یارای سوالات بی جواب موسی نیست.
من اما خود یک سوال بی جوابم و این روزها گنگ بودن خود را به وضوح تماشا می کنم. و آن وقت است که از عجزم اشکم می شود به پهنای صورت. تو که خوب می دانی من رسم خضر را نمی شناسم. رهایم نکن من موسی نیستم...........من تاب بی جوابی را بیش از این ندارم.
آهای فلانی! یادت هست شب ۲۳ ماه رمضان را؟!
یادت هست آن شب را که گفتم قدر شب قدر ما را هیچ کس نفهمیده؟
یادت هست که گفتم از آنچه من در گوش تو نجوا کردم امشب خدا خبر دارد و دل هامان؟
یادت هست چه ها گفتی و چه شنیدی؟
یادت هست......چه فرخنده شبی بود شب قدر من...شب معراج من به آسمان ها؟؟
یادت هست آن حرف هایی را که هیچ یک نزدیم اما هر دو از وجودشان با خبر بودیم؟
یادت هست که گفتم به ((.....)) قسم((......................))؟؟(خودت بهتر می دانی)
آهای فلانی پس چرا حرف هایم را فراموش کرده ای؟
گفتم که فراموش نکن......حرف های آن شب و شب های بعد از آن فقط در گوش تو نجوا شد!
دستت را فراموش نکن و دستم را و آنچه را که من و تو می دانیم و بس.....
پ.ن:شب شهادت امام صادق(ع)سال ۱۳۸۸ صحنه همان.....من همان.....او همان.....
اما زمان اجرا با قدری تاخیر. بعد از دو سال...........از بین بچه ها فاطمه از همه دورتر بود و دلارا از همه نزدیکتر.آن حس نزدیک به فاطمه دیگر نبود و آن حس دوری نسبت به دلارا دیگر.فاطمه دیگر همان "فاطمه" ی قبل نبود.
چه چیز انسان ها را از هم دور می کند آن هم به قدر سالهای نوری؟ نمی دانم!
شاید برخی چیزها را آدم نباید به چشم خود ببیند مثلا" خوبی بیش از حد فاطمه را!
اما می دانم آن کس که من آن شب دیدم...........بگذریم!
| Design By : Night Skin |


